مدیون زمین و شب چراغ اسمانی
بهار شکفتی با دل اینه ی من
امروز لالایی این خواب زمستانی
گو نبارد اه و افسوس بر ما
تو مسافر ی و اینجا نمی مانی
خاطرت جمع باشد از این فاصله ها
حقیقت دل است و صد پریشانی
پرچین باز دیوار چین شد و دردی نیست
ما که دیدیم خط و چین ها به پیشانی
پس کشیدی از ویرانکده که ساختی
سرنهاد بعد تو دنیا به ویرانی
بگذر از رویا که تصویری ندارد
تعبیر کابوس است اما نمی دانی
برچسب:
نویسنده: آبتین کاظمی