
یکی از اشعار قدیمی من تقدیم به متولدین دی ماه سیاهی نم نمک اغاز می گشت پس از یلدا دمی ارام می شد... نسیم اما بی تاب و دلتنگ... و برف بر تن خاک قصه ها داشت ترا اغوش شب در دشت اهو شب میلاد تو قصه نوشتند جهانی درحسرت چشمانت اما دل تو در پی چشمان مسموم و تا سر وا کنی از سر این درد دل عاشقهم نفس باخاک یابی کز امروز تا هشت دی ماه دلم خاموش چون صخره از موج همه سو شرق و غرب و راه فرعی به سوی نام تو میخکوب گشته ببند اذین که دی ماهی بماند بر غروب خونین همنفس باش......
ادامه مطلب
امشب از حال و هوایت شوری در من نیست پُری از رفتن... خالی از ارزو ها... راهت را باز کرده ام فکرت اما مسدود حوادث شده و.. شوق پروازم نیست دل تو خواب زمستانی هنوز... باورم نیست کوچ پرستو در بهار ... امشب از رفتن توبغضی ماند خاطرات چون لاله ها زیر پایت له شدند... کوله باری خستگی نفس هایی در تبعید ساعت های در خواب پس از این یادگاری اند... راهت باز است... تو چرا ایستادی... اگر اشکم لالایی ات شود... اب چشمت را می بوسد خواب از سرت رفت چون عشق دیروزمان... کتاب را میبندم که کلاغ قصه رسید و نرسیدیم به هم... از همین نگاه اخر فانوس راهت را ساخته ام... جاده چشم به راه تو... فانوست مردٌد ا...
ادامه مطلب